روستای خرماکلا یکی از روستاهای توابع شهرستان قائمشهر واقع در غرب این شهر و در منطقه بالاتجن در ۵ کیلومتری شهر قائمشهر واقع شده است و دارای ۳۰۰ خانوار، جمعیتی در حدود ۱۳۰۰ نفر می باشد و قدمت این روستا به بیش از چند قرن میرسد یکی از قدیمیترین شناسه های این روستا که میتوان به آن اشاره کرد کتاب فرهنگ لغت دکتر علی اکبر دهخداست که در حدود یکصد سال پیش در مورد خرماکلا چنین میفرماید:«خرماکلا روستای ایست در حومه غربی شهرستان قائمشهر که از وسط آن رودخانه ای بنام طلاندره میگذرد و روستا را به دو قسمت تقسیم میکند و روستای خرماکلا شامل: بالا محله، یورمحله،عزیزکلا و پایین محله می باشد».

روستای خرماکلا دارای ۴ حسینیه و یک مسجد بزرگ  بنام مسجد النبی(ص) میباشد که در سال ۱۳۶۰ بنا نهاده شده است.در طول جنگ تحمیلی این روستا ۴ شهید و بیش از ۲۵ جانباز تقدیم انقلاب و اسلام کرده است . مردمان این روستا دارای ریشه های تاریخی و مذهبی هستند و اکثراً بومی این منطقه میباشند.از نظر بافت اجتماعی دارای افراد تحصیل کرده و با فرهنگ میباشد و در حدود ۳۰ درصد از جمعیت روستا دارای مدرک کارشناسی و یا بالاتر میباشند. و از نظر اشتغال در روستای خرماکلا ، شغل مردم را به سه دسته میتوان تقسیم کرد :۱- کشاورزی و دامپروری     ۲- صنایع کوچک روستایی     ۳- کارمندی

کشاورزی در روستای بر دو نوع زراعی و باغی شکل می گیرد در زراعت عمدتاً برنج ، کلزا ، سویا ، سیر ، پیاز ،لوبیا و سبزیجات کشت میگردد . و در محصولات باغی  انواع مرکبات مانند پرتغال ، نارنگی ، لیمو و کیوی را میتوان نام برد. و چیزی در حدود ۲۰۰ هکتار از اراضی این روستا زیر کشت محصولات باغی و ۷۰ هکتار زیر کشت محصولات زراعی میباشد و عمده در آمد مردم این روستا از محل کشاورزی میباشد که باعث رونق اقتصادی در این روستا میگردد. و ازنظر صنایع  در این روستا یک باب کارخانه شالیکوبی ، یک کارگاه  ساخت تیر برق و یک واحد مرغداری و یک دریاچه پرورش ماهی به وسعت ۷ هکتار می باشد.

 از نظر فرهنگی این روستا دارای یک مجتمع فرهنگی  که شامل کتابخانه ، سالن مطالعه، واحد پژوهشي،واحد ايثار و شهادت، دارالقرآن ، مرکز رایانه و سالن اجتماعات و … می باشد که در طول سال فعال میباشد و این روستا دارای سه باب مدرسه ابتدائی ، راهنمائی  می باشد . از نظر ورزشی دارای یک مجتمع ورزشی بوده و زمین چمن فوتبال داشته و دارای یک باشگاه بنام باشگاه فرهنگی ورزشی شهدائ روستای خرماکلا بوده که بیش از ۱۰۰ بازیکن در مقاطع نوجوانان ، جوانان ، بزرگسالان و پیشکسوتان بوده است و تیم بزرگسالان این باشگاه افتخار حضور در بازیهای باشگاهی دسته اول شهرستان قائمشهر را دارا میباشد.

شهيد سيد كريم موسوي
نام پدر: سيد يوسف
تاريخ تولد: ۱۳۳۹
تاريخ شهادت: ۱۸/۳/۱۳۶۱
محل شهادت: قصر شيرين

زندگینامه

شهيد سيد كريم موسوي خرمائي فرزند سيد يوسف داراي شماره شناسنامه ۳۵۷ صادره از حوزه چهار قائمشهر در بيستم خرداد هزار و سيصد و بيست و نه در روستاي خرماكلا از توابع قائمشهر بخش بالاتجن از خانواده اي كشاورز چشم به جهان گشود . تحصيلات ابتدائي خود را در دبستان استاد مطهري خرماكلا و دبستان هدايت قراخيل با موفقعيت به پايان رسانيد . شهيد سيد كريم موسوي بعد از اتمام دوره ابتدائي در محضر استاد بزرگ حاج جلال عيسي نيا به فراگيري قرآن كريم پرداخت وچند ماهي نگذشت قرآن مجيد را به آساني ياد گرفت ، سپس به علت فقر مادي آن زمان و عدم دسترسي به دبيرستان براي ادامه تحصيلات بالاتر روانه قائمشهر شد كه گاهي با پاي پياده با گذشتن از آب تالار خود را به شهر ميرساند و گاهي خانهي اسقاطي كرايه مي كرد و با غرغر صاحبخانه به تحصيلات خود مي پرداخت . شهيد سيد كريم موسوي با تمام مشكلات و سختي هايي كه بر سر راهش بود طي دوازده سال تحصيل هميشه شاگرد ممتاز بود و با نمرات عالي دوره دبيرستاني را به پايان رسانيد تا اينكه در خرداد ۵۹ لغايت آذر ۵۹ به اخذ ديپلم در مدرسه شهيد واقفي قائمشهر با معدل۱۱ / ۱۷ مي شود . وي در مطالعه كتاب بسيار كوشا بود و در تمام سخنراني ها و مجالس مذهبي پيش قدم بود و در تمام تظاهرات و راهپيمايها شركت داشت و در اعتصابات مدرسه سال ۵۵ سهم موثر داشت . شهيد سيد كريم موسوي پنجمين فرزند خانواده بود ولي از نظر تقوا و ايمان و شجاعت و … الگو و نمونه بود و هميشه بعد از مطالعه و اوقات به كمك پدر در مزارع مي شتافت ، او عصاي دست پدر ومادر بود و در تمام شئون كشاورزي شريك پدر و در تمام امور زندگي شريك غم و شادي خانواده بود . شهيد سيد كريم موسوي از خرداد ۵۹ لغايت آذر ۵۹ كه تاريخ اعزام به خدمت سربازي مي باشد ، دوره هاي آموزش نظامي را نخست در منطقه علامه شيخ طبرسي در محضر شهيد بزرگوار سالار شهيدان بالاتجن شهيد تقي گرائيلي فرمانده عمليات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بابل با موفقعيت و بدون هيچ گونه خستگي و احساس ضعف گذراند و سپس براي ادامه آموزش سلاحهاي سنگين تكيميلي عازم پادگان آموزشي شيرگاه شد و حدود يك هفته شبانه روز دوره آموزشي را پيموده تا اينكه كارت بسيج دريافت نموده . شهيد سيد كريم موسوي با كساني كه سنگ خلق را به سينه مي زدند و رگبار گلوله هاي آتشين خود را بر سر خلق مي ريزند ، (منافقين ، فدائي اكثيرت و اقليت و حزب كثيف توده ) و بسياري از گروه هاي منحرف ديگر مخالفت سرسختانه مي كرد چون شعار هميشگي او عمل بودنه شعار سرانجام در ۱۵ آذر ۵۹ عازم خدمت مقدس سربازي در دانشكده افسري ژاندارمري جمهوري اسلامي ايران درونك تهران مشغول خدمت شد . در بدو ورود به دانشكده افسري به جهت داشتن كارت بسيج مستضعفين تقاضاي داوطلب به جبهه جنگ را مي كند ، اما به علل مسائل سياسي آن زمان موفق نشد . شهيد كريم موسوي در طي دو ماه و اندي آموزشي ، همواره در نماز سياسي و عبادي جمعه شركت مي كرد و از گلزار شهداي انقلاب اسلامي ايران بهشت زهرا ديدن مي كرد و با نگرشي عميق كه به شهيدان مي نگريست تاسف مي خورد كه چرا خدا او را نمي پذيرد وي در درگيري چهارده اسفند ۵۹ در دانشگاه تهران كه به كارگرداني ليبرالها و منافقين وشخس بني صدر مزدور و رئيس جمهور بي لياقت آن زمان انجام شد ، به عنوان يك نيروي حزب الله در مقابل دشنه ها و كاردها و اسلحه هاي گرم همچون سنگر بتون مقاومت مي كرد . در پايان دوره ي آموزشي بدون اينكه در قرعه كشي تقسيم بندي شركت كند تقاضاي داوطلب در جبهه غرب را مي كند ، در همين اثنا يك بار موفق به ديدار امام مي شود . شهيد سيد كريم موسوي بعد از تثبيت داوطلب در جبهه غرب اواخر اسفند ۵۹ وارد استان باختران مي شود ، نخست در خط اول جبهه پايگاه چنار گروهان گهواره مستقر مي شود و به مدت يك ماه با اسلحه سازماني كاليبر ۵۰ و گلوله هاي آتشين قلب دشمنان انقلاب را سوراخ مي كرد سپس وارد پايگاه ملا بيگر براي سركوبي اشرار مي شود كه به مدت دو ماه با تيربار آ۶-۱۹-۱۹ كار كرد بعد از طي اين دو ماه وارد پايگاه مرزباني و كامياران شد و حدود دو ماه با سلاحهاي گرم تيربار ام ژ-۳ از انقلاب خون بار اسلامي ايران دفاع مي كرد ، در اين هنگام شهيد سيد كريم موسوي تقاضاي داوطلب خط مقدم جبهه را مي كند و به مدت دو ماه او شهرهاي مرزي پاوه نوسود و پايگاه شيخان و كوههاي هاني گرطه پاسداري مي كند و براي بار دوم و آماده شدن حمله سراسري به كوهها ي ملابيگر اسكان مي يابد تا در حمله سراسري لااله الا الله محمد رسول الله شركت نمايد هدف از اين حمله نفوذ به قلب دشمن و گوش مالي به صدام كافر بود تا به آنها بفهمانند كه سپاه اسلام هر موقع اراده كنند مي تئژوانند به قلب عراق راه پيدا كنند . شهيد سيد كريم موسويدر اين حمله غرور آفرين شركت داشت و با موفقيت و گرفتن ۷۵ اسير بر كوههاي شرف به شهرههاي طوميه وبياره عراق دست يافتند . اما از آنجايي كه دوباره ايران متجاوز مي شود ، بلكه فقط از سرزمين مقدس اسلامي دفاع مي كرد ، براي جلوگيري از ريخته شدن خون عده اي بيگناه مجددا به شهر مرزي نوسود و پايگاه شيخان مستقر شدند بعد از پايان حمله يك مرخصي چند روزه به ديدار خانواده مي آيد .

شهيد سيد كريم موسوي عاشقا براي شهادت نوبت گرفت ، بعد از مرخصي و خداحافظي كامل از خانواده با توسل و آشنايي قلبي كه با دايره سياسي ايدئو لوژي ژاندارمري داشت جهت آزاد سازي زمين هاي اشغالي و شهرهاي سومار و نفت شهر و قصر شيرين از جنگ پليدان صدامي در گردان تك رو در گروهان نصر زير نظر سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به صورت داوطلب مشغول خدمت شد و حدود هفده روز به عنوان آر پي جي زن در سراب نيلوفر آموزش مي بيند و دو هفته بعد دوره رزم در كوهستان را مي بيند و سرانجام به پرداخت بدهي خود و خمس مي پردازد و يك روز قبل از شهادت غسل مي كند و در شب حركت نامه اي به صورت يادداشت ، او از همه خداحافظي مي كند و در روز ۱۵ / ۳ / ۶۱ با بدرقه حضرت آيت الله صدوقي امام جمعه يزد به سوي شمالي دشت ذهاب روانه مي شود و در ساعت ۵ / ۶ بعداز ظهر مورخه ۱۶ /۳ /۶۱ بعد از بر پاي چادر انفرادي و گرفتن وضو در جلوي سنگر محلي به نام طه كبود قصر شيرين در اثر پرتاب و اصابت گلوله توپ عراقي از ناحيه جمجمه به شدت مجروح و در شب تولد نور موعود روز ميلاد با سعادت حضرت مهدي (عج) ساعت هفت صبح   مورخه ۱۸ /۳ / ۶۱ كه مصادف با ۱۵ شعبان ( ۱۴۰۲ ) مي باشد سعادت شهادت نصيب او شد و به لقا الله پيوست ، ولي هميشه در تمام دعاي كميل شركت داشت و نماز شب را هميشه بر پا مي داشت ، اوقات نگهباني در سنگر يا قرآن بغلي (جيبي) در تمام شبانه روز با خداي خود زمزمه مي كرد .

پيكر مطهرش در روز شنبه ۲۲ / ۳ /۶۱ وارد قائمشهر شد و در روز دوشنبه ۲۴ /۳ / ۶۱ با حضور انبوه جمعيت و يكپارچگي مردم مسلمان حزب الهي قائمشهر و روستاي هم جوار حومه بالاتجن تشيع ودر زادگاهش در روستاي خرماكلا در كنار قبر سرباز شهيد حبيب الله نصيري به خاك سپرده شد . راهش پايدار ويادش جاويدان باد .

وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحيم

 والعصر ان الانسان لفي خسر الا الذين امنو و عملو الصالحات و تواصوا با لصبر

قسم به عصر وبه عصاره همه موجودات و حضرت مهدي (عج) كه انسان همواره در خسران و زيان است.

غير از آنان كه عمل صالح و نيكو انجام دادند و راه صبر و استقامت را در پيش گرفتند و به انقلاب و رهبر كبير امام خميني (ره) وفادار بودند و تا آخرين قطره خون خويش در اين راه ايستادند و دفاع از ميهن و اسلام و انقلاب عزيز بر جان و مال خويش مقدم دانسته و نبرد با مال و جهاد در راه خدا و شهادت را براي سعادت مي دانند . خدايا به من توفيق تلاش در كسب صبر در نااميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نام ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت ، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن .

حال كه توفيق شهادت نصيبم گشته و از زندان طبيعت خلاص و به سوي مطلوب خود مي روم و عمر جاودان مي يابم و از دوستان تقاضا دارم كه در شب شهادت من مجلسي سوري تهيه كرده و سروري فراهم آورند كه آن شب ، شب وصال من است .

بارها با خودم فكر مي كردم كه اي كاش در كربلا بودم و امام حسين (ع) را ياري   مي كردم و بعد شهيد مي شدم و اما امروز كه حسين (ع) زمان امام خميني (ره) است و ما هم در كربلا هستيم كه هر آنش مورد امتحان واقعيم و مي بينيم كه كار ما مشكل تر از اصحاب امام حسين (ع) است و ما از ۱۵ خرداد ۴۲ تا به حال در آزمايش بوديم و من كه زنده بودم براي اسلام سودي نداشت ، بلكه بتوانم با ريخته شدن خونم به بر حق بودن امام خميني و راهش گواهي مي دهم وخط سرخ علوي را كه همواره در طول تاريخ سرخ بود كمي سرخ تر بكنم .

خدايا اختلافات بنيان شكن را از ما بر طرف كن .

و از امت عذر مي خواهم به خاطر اين همه لطفي كه به ما دارند و ما كاري برايشان انجام نداديم . و از پدر ومادرم تقاضا دارم من را حلال كنند ، من نه فرزند خوبي براي آنها بودم و نه برادري خوب براي برادرها وخواهرهايم بودم و از همه شما تقاضاي عفو و بخشش دارم ، هر جا كه راحتر است دفنم كنيد ، به هيچ وجه گريه نكنيد كه روحم آزرده خاطر خواهد شد .

ان الله لا يغيروا بقوم حتي يغيروا ما به انفسهم

خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر آنكه خودشان به پا خيزند .

شهيد ابوالحسن نادعليزاده
نام پدر : حسينعلي
تاريخ تولد : ۱۳۳۳
تاريخ شهادت : ۲۲/۱۱/۶۴
محل شهادت : فاو

وصیتنامه

ان الله اشتري من المومنين اموالهم وانفسهم با لهم الجنه                           ((قرآن مجيد))

درود بر انبيا الله و اوليا الله از آدم (ع) تا محمد (ص) . درود بر اوليا خدا و امامان شيعه (ع) ، درود بر نايبان به حق امام زمان (عج) به خصوص نايب بزرگ و عزيزانشان خميني روح الله امامي كه بادم خدائيش تيشه اي سخت بر ريشه ابر قدرتهاي جهان زد و پوزه ي آنها را به خاك ما ليد . سلام بر سربازان فداكار امام عصر (عج) ونايب بر حقش كه به انسان درس انسانيت آموختند وتجديد بناي عمارت عظيم اسلام را با امامت امامانشان آغاز نموده اند وديگر بار به واژه ها و كلمات قرآن مفهوم واقعي بخشيده اند و شهادتها و ايثار ها تجديد خاطره شد . امروز كه تمامي اسلام در مقابل تمامي كفر و استكبار قرار گرفته و لحظه اي بسيار حساس و سرنوشت ساز بر اسلام مي گذرد . اينجانب ابوالحسن نادعليزاده به فرمان امام بزرگوارم كه رفتن به جبهه را واجب شرعي دانسته اند لبيك گفته واگر سعادت شهادت نصيبم شد انشا الله از بار گناهانم كاسته گردد اين پاسخي بود به سخن مولاي متقيان علي (ع) : الجنه تحت ظل السيوف : كه بهشت زير سايه شمشير هاست كه شمشير سنبل اسلحه جنگي است و در عصر ما عظيم ترين سلاحها و توپها وگلوله ها مصداق آن است وقتي كه حسين (ع) مي فرمايد : اني لا اري الموت الا السعاده و الحياه مع الظالمين الا بر ما : كه من مرگ را جز سعادت و زندگي با ستمگران را جز بدبختي نمي بينم براي ما هم كه رهرو امام هستيم بايد همين گونه باشد و اينجاست كه مرگ برايم سعا دت است . از امت شهيد پرور مي خواهم كه گوش به پيام و سخن امام حسين (ع) و حضرت علي (ع) باشند كه امامان و پيامبر ما مي خواهند وفريب مقام دنيا يي را نخورند . همچنان در سنگر بمانند و پشتيبان سر سخت ولايت فقيه روحانيت متعهد پيرو خط امام بالا خص امام كبيرمان باشند وذره اي به ضد انقلاب و منافقين فرصت ندهند . از خانواده ام مي خواهم كه در شهادتم گريه نكنند وتابع احكام الهي باشند . از بستگانم همچنين انتظار دارم تا عاملي براي استقرار اسلام و جمهوري اسلامي به رهبري ولايت فقيه كه همان ولايت خداست باشند . اگر سعادت شهادت نصيبم شد اگر خواست خدا بود وجنازهم رسيد و يا احيانا نرسيد در سمت راست شهيد سيد كريم موسوي دفن كنند . اميدوارم كه شهادتم عاملي براي سرافرازي من در روز قيامت باشد.

والسلام عليكم ۲/۷/۶۱

ابوالحسن نادعليزاده

شهيد حبيب الله نصيري
نام پدر : اسدالله
تاريخ تولد: ۱۳۴۰
تاريخ شهادت : ۱۰/۳/۱۳۶۰
محل شهادت : دزفول

زندگینامه

بسم الله الرحمن الرحيم

«چرا اين سرمايه دارن بايد داراي زندگي مرفع باشند ولي بسياري از مردم به خرج و زندگي خود نرسند».

حبيب الله نصيري در سال ۱۳۴۰ در روستاي خرماكلا از حومه قائم شهر در يك خانواده فقير و كم در آمد چشم به جهان گشود و دوران كودكي خود را با سختي ها و مشقت هاي زياد طي نمود ، در سن ۶ سالگي جهت تحصيل به مدرسه ابتدايي راه يافت و با مشكلات و كمبودهاي زياد تا كلاس چهارم ابتدايي را در زادگاهش روستاي خرماكلا به پايان رساند و كلاس پنجم دبستان را در روستاي مجاور به نام افرا به پايان رساند . شهيد نصيري براي كسب بيشتر علم در سطح راهنمايي با توجه به فقر مادي در كلاس شبانه مشغول درس شد و براي اداره و امرار معاش خانواده اش به كار مي پرداخت كه به همين منظور سرانجام ترك تحصيل نمود و همراه پدرش دوشادوش او به كار كشاورزي پرداخت و براي پدر يك همدم و غمخوار و كشاورز خوب شده بود و مسئوليت و اداره خانواده اش را به عهده گرفت . شهيد نصيري در ابتدا تاسيس انجمن اسلامي وارد انجمن شد و به عنوان عضو مومن به انقلاب و وفادار به امام خميني رهبر انقلاب اسلامي ايران زحمات زيادي كشيده بود تا آنجا كه شبها در روستا و شهر به نگهباني مي پرداخت و در درگيري شهر با منافقين و ديگر ضد انقلابيون نقش بسزايي داشت و درگيري سختي كه بين نيروهاي حزب الهي با منافقين در بهشتي محله روي داده بود جزو يكي از پيشتازان پكسازي اين محله بود كه يكي از انبارهاي نشريات دروان گرائي و نوارهاي سازمان منافقين درآن جمع آوري شده بود جوانمردانه مبارزه نمود و آنها را به دست برادران حزب الله و با پاسدار كميته قرار داده بود . شهيد نصيري در تمام مدت فكر فقرا بود و هميشه با وضع رفاهي عده ي محدودي از سرمايه داران رنج مي برد ، براي اينكه بعضي نان شب ندارند بخورند با اينكه هميشه در تلاش كسب معاش خود مي باشند . شهيد نصيري با وجود مشكلات زياد غير از كار كشاورزي به كارهاي ديگري از قبيل چاه زني ، خشت زني در كوره آجر پزي در آفتاب سوزان تابستان و شبها با استفاده از نور برق به تلاش و كوشش مي پرداخت و هرگز كار كردن را عار دانست و از كار كردن باكي نداشت ، در همين جريان بود كه در تاريخ ۷ / ۱۰ / ۵۹ خود را به ژاندارمري قائمشهر جهت سربازي معرفي كرد   و در تاريخ ۸ / ۲۱ / ۵۹ به خدمت سربازي اعزام شد و دوره تعليماتي خود را در پادگان چهل دختر به پايان رساند بعد از دوره ي تعليماتي به پادگان ۲۱ حمزه تهران اعزام شد و سپس به كربلاي خوزستان راهي جبهه دزفول شد و بعد از مشخص شدن وضعيت خدمت به مرخصي آمد ، در اين ديدار اخلاقش ، رفتارش ، صحبتهايش آن چنان تغيير كرده بو كه براي همگان جاي تعجب بود ، هميشه در فكر فرو مي رفت و وقتي دوستانش از او سوال مي كردند كه چرا فكر مي كني آيا از جنگيدن مي ترسي ، جواب مي داد هرگز من از مردن خوفي ندارم بلكه فقط ناراحتي ام و چيزي كه برايم رنج آور است خانواده ام است اگر من يك برادر مثل خودم در خانه داشتم اصلا براي پشت سر ناراحت نبودم و با كمال افتخار و خوشحالي با كافران مي جنگيدم .

شهيد نصيري در خرداد ماه مورخ ۱۰ / ۳ / ۱۳۶۰ در كربلاي دزفول بعد از بيست روز نبرد با لشكريان كفر صدامي بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسيد و در ۱۲ خرداد ماه سال ۱۳۶۰ پيكر پاكش بر فراز دست هاي برادران و خواهران حزب الهي و شهيد پرور قائمشهر با شكوه فراوان تشيع شد و سپس بعد از حمل در زادگاهش خرماكلا طي مراسم خاصي به خاك سپرده شد .

 

(( روحش شاد و راهش مستدام باد ))

شهيد علي گرائيلي
نام پدر:حشمت الله
تاريخ تولد: ۱۳۴۴
تاريخ شهادت: ۵/۱۱/۱۳۶۵
محل شهادت: شلمچه

زندگی نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

اينجانب علي گرائيلي متولد سال ( ۱۵ / ۱۱ / ۱۳۴۴ ) فرزند حشمت الله وگلين مي باشم . من وقتي چشم به دنيا گشوده ام پدرم و مادرم در زندگي با هم اختلاف داشته بوده اند و من شش ماه بيشتر نداشتم كه پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن و مادرم تنهاي تنها در يك اتاق زندگي مي كرد و من تنها پسر براي پدر و مادرم بودم و به نقل از فاميلهايم من هميشه مريض و ضعيف بودم و مادرم به سر كار مردم مي رفت با مقدار پولي كه مي گرفت مرا به دكتر مي برد و بالاخره خوب شدم و من كه به سن ۳ يا ۴ سالگي بودم بيشتر با پدرم بودم و كم كم به سن هفت سالگي رسيدم و پدرم مرا وارد مدرسه ابتدايي خرماكلا كرد و وضع زندگي ما خيلي خراب بود .

از هر خانه يعني اگر بخواهيم فاصله ي نزديكترين همسايه را بگويم يك كيلومتر يا بيشتر با ما فاصله داشتند و ما در نزديكي دره كه به ( تلندره معروف است ) يك اتاق گلي چهار گوش كه وقتي داخل اتاق را نگاه مي كرديم طاقچه هايي را مي ديديم كه روي طاقچه ها جز فانوس و لمپا و چيز ديگر ديده نمي شد و در حياط هم درخت پرتقال ديده مي شد و طرف غربي اطاق منزل دايي ام مقداري هم درخت پرتقال ديده مي شد و در طرف شرقي (مشرق) منزلمان درهاي به چشم مي خورد و فاصله ي دره تا منزل ما حدود سي متر بود . و وقتي شبها به بيرون مي آمدم به اطراف نگاه مي كردم خيلي جاي وحشتناكي قرار داشتيم و شبها با يك چراغ لمپا سر مي كديم (ودر آن زمان همه و همه از اين چراغها استفاده مي كردند چون اطراف ما برق نبود)و وقتي تابستان ها هوا گرم بود وهواي تابستان پشه هاي زيادي داشت و پدرم براي اينكه من و خواهرم و خودش از دست پشه ها آسوده بخواهيم چراغ (لمپا) را خاموش مي كرد و از بيرون كاهها (كاه) جمع مي كرد و به داخل اطاق مي آورد و آن را آتش مي زد و آن آتش دود هاي زيادي مي كرد و داخل اطاق را پر مي كرد و تمام پشه ها يا مي مردند يا از اطاق بيرون مي رفتند و ما چند ساعتي آسوده مي خوابيديم و…

من در كلاس اول ابتديي مشغول به درس خواندن شدم و خيلي درس خوب بود و كلاس اول ابتدايي را به پايان رساندم وقبول شدم و بعد به كلاس دوم ابتدايي وارد شدم و وقتي كه موقع ظهر از مدرسه تعطيل مي شدم من مي بايستي از مقابل دربازه ي دايي خود به منزل پدرم مي رفتم و مادرم در منزل دايي مرا مي ديد و من را صدا مي زد و مي برد به اتاقش و به من ناهار مي داد و بعد مرا به مدرسه روانه مي كرد تا اينكه چند ماهي از كلاس دوم ابتدايي را نگذاشته بودم كه مادرم به مريضي سختي مبتلا گرديد (سرطان) و چند روزي در آخرهاي عمرش كه اصلا نتوانست غذايي از حلقش خارج كند ( در اول مريضي مقداري شير مي توانست بخورد و در آخر شير را هم نتوانست از حلق خود خارج كند ) و يك روزي هم كه در خانه بودم ديدم يكي از بچه ها به دنبالم آمده وگفت مادرت مي خواهد تو را ببيند (( پدرم در آن زمان در بيمارستان رازي بستري بود و من در منزل دايي بودم )) ، من رفتم منزل دايي بزرگم ديدم مادرم خيلي ضعيف است و دراز كشيده و مرا وقتي ديد رفتم پيشش نشستم ، اشكي را مشاهده كردم كه از چشمهايش به سوي بيني و در مقابل گوشش به زمين افتاد و من خيلي ناراحت شدم و يك مرتبه به گريه افتادم و دايي ام مرا در بغل گرفت و نوازشم مي كرد و مادرم در آن موقع آخرهاي عمرش را به سر مي برد وبعد مرا به خانه دايي رشيد بردند و من و پسر دايي هايم آنجا بوديم و دايي و زن دايي رفتند منزل دايي بزرگم و من كمي كوچكتر از پسردايي هايم بودم يعني درآن موقع در سن هشت سالگي به سر مي بردم و هوا كم كم رو به تاريكي مي رفت و ديدم پسر دايي هايم از اطاق بيرون آمدند و به يك چيز هايي گوش مي دهند و من هم بيرون آمدم و شنيدم كه از منزل دايي ام سر و صدايي بلند است و از پسردايي ام پرسيدم چه شده و آنها فهميدند من بيرون هستم و سر و صدا را گوش مي كنم فورا گفتند هيچي بريم داخل اتاق رفتيم داخل اتاق و نشستيم و پسر دايي بزرگم به ما گفت كه شما گرسنه نشديد و رفت مقداري نان آورد و ديدم كه نان را تو دست گرفتن تامن چيزي نفهم و مقداري نان به من دادند تا من بخورم ويك دفعه متوجه شدم كه اينها هيچ كدامشان نون نمي خورند و من هم چيزي از آن نون نخوردم و كنار گذاشتم و هنوز نفهميدم كه مادرم مرده و در حدود دو يا سه روز شد كه خواهرم كه چهار سالي از من بزرگتر بود و من هميشه از او سوال مي كردم چرا ناراحتي ايشان مي گفتند هيچي چيزي نشده و در يك روزي كه با خواهرم دور مي زديم خواهرم را مجبور كردم و ايشان به من گفتند كه ننه ( مادر ) مرد و من خيلي ناراحت شدم و فهميدم كه از اين به بعد مادري ندارم و نمي توانم مادرم را ببينم و پدرم بعد از چند روزي از فوت مادرم نگذشته بود كه از بيمارستان آمد و ايشان در بيمارستان خواب ديده بودند و مي دانست در محل يك چيزي شده وقتي آمد به دايي و زن دايي هايم نگاه كرد و ديد آنها ناراحت هستند و ايشان از مريضي مادر مطلع بودند رفت به همان اتاقي كه مادرم خوابيده بود و ديد كه جاي مادرم خالي است و از كساني كه در حياط بودند پرسيد گلين كجاست وقتي كه پدرم گفت گلين كجاست اونها همه يك دفعه به گريه افتادند و پدرم فهميد كه مادرم فوت كرده و با صداي بلند شروع كرد به گريه و خيلي دلش براي مادرم سوخت و پدرم هم مريض بود و ناراحتي كردن برايش ضرر داشت و دايي هايم رفتند پدرم را بلند كردند و گفتند گريه نكن خواست خدا بود پدرم دست من و خواهرمرا گرفت و به خانه خودش برد و من با چند روزي مرخصي از مدرسه دوباره به مدرسه رفتم و به درسم ادمه دادم و كلاس دوم ابتدايي را قبول شدم و به كلاس بالاتر رفتم . وضع مالي ما خيلي خراب بود لباسهايم دسته دوم و كهنه تر از بچه هاي ديگر بود با شلوارهاي وصله دار و با كفش هاي بزرگ و پاره بود و بعضي از جاهاي كفش هم وصله زده بود كه پدرم خودش اين كارها را مي كرد و لباسهاي پدرم از لباسهاي دسته دوم پسردايي خودش كه منزلش در ساري بود مي رفت ساري و آنها تمام لباسهاي كهنه خودش و بچههاي خودش را در يك سفره اي مي بستند و به منزل مي آورد لباسهايي كه از پسر دايي خودش بود اندازه پدرم بود مي گرفت مي پوشيد و چند سالي از آن لباس استفاده مي كرد و كفش پاي پدرم لاستيكي و وصله زده بود واي چه زندگي سختي چقدر از دنيا رنج كشيده بود و از بقيه لباسهاي كهنه اي كه مي ماند مقداري را من مي گرفتم و مقداري را براي خواهرم مي گذاشتم و حتي كفشهاي (كفش كتون) را دسته دوم از منزل پسر دايي خودش از ساري براي ما مي آورد و ما مي پوشيديم و به مدرسه مي رفتيم و حتي شلوارم بند كمرش كيش (شلوار كيشي) بود . و از كلاس اول ابتدايي تا چهارم ابتدايي را در دبستان خرماكلا درس خواندم و قبول شدم و در كلاس پنچم ابتدايي بايد مي رفتيم به يك محل ديگر ، و من چند تن از بچه هاي هم كلاسي محلمان به دبيرستان حاجيكلا مي رفتيم و در آن محل شروع به درس خواندن كرديم . در اواسط سال كلاس پنجم بودم كه پدرم به يك مريضي سختي كه مانند مريضي مادرم بود مبتلا شد و خيلي سخت و خيلي دردناك بود و با خودم گفتم كه چه كنم . يك روز در مدرسه بوديم و زنگ مدرسه خورده بود و ما براي اينكه به خانه برگرديم ما را به صف كشيدن و در بين راه كه در صف بوديم ديديم كه يكي از بچه هاي محلمان ( حبيب الله نصيري ) با دوچرخه به سوي ما مي آيد و آمد ، رسيد پيش پسر دايي سليمان و به ايشان مي گويد كه پدر علي فوت كرده با يك صدايي گفته كه ما همه شنيديم وقتي كه شنيدم رنگ از چهره ام پريد و خونم سوخت و بدنم لرزيد و موهاي بدنمد سيخ شده بود و يكباره با صداي بلند گريه كردم و گفتم واي پدرم مرد چه كنم و بعد به حالت دو با عجله به سوي منرل مي رفتم و تمام بچه هاي محلمان پشت سر من راه افتادند و از شاليزارها عبور مي كرديم و از مرزهاي پست و بلند بالا مي رفتيم وبه پايين مي آمديم و كم كم رسيديم به دره از دره گذشتيم ، رسيديم داخل زمين خودمان و چشم من به جمعيت حياط منزلمان افتاد و حالا ديگه خوب فهميدم پدرم از دار دنيا رفت و ديگر نه مادر دارم و نه پدر واقعا برايم خيلي سخت و مشكل بود و از آنجا تا منزل حياط خودمان با گريه رفتم و ديدم پدرم را دارند بالاي تابوت مي گذارند و ديگه گريه به من راه نمي داد و دختر عموي من به من دلداري مي داد و خودش خيلي گريه مي كرد خلاصه با پاي برهنه ي خودم دنبال تابوت پدرم به راه افتادم و رسيدم به قبرستان محل درداخل حياط تكيه واقع مي باشد و در آنجا پدرم را شستن و پدرم را به خاك سپردند ( روح پدر و مادرم شاد و گرامي باد ) . خيلي مشكل بود ، درسال ۱۳۵۵ كه نه پدر و نه مادري براي من باقي مانده بودند بي سرپرست ماندم ، هيچكس براي من باقي نماند ، و وقتي كه پدرم را به خاك سپرديم برگشتيم ديگر مي دانستيم بي سرپرست ماندم جز من و خواهرم ديگر كسي نيست و ديگر مهر و محبت هاي پدر و مادرم نيست كه ما را نوازش دهند و ما را تنهاي تنها گذاستند چه كنيم ؟ به كجا برويم ؟ و مگر فاميلها به آن صورتي كه پدر و مادر محبت به فرزندانشان دارند آن طور محبت مي كنند ؟ نه هيچ وقت نمي كنند زيرا اين را خدا خواست و مي خواهد . ئدر اين روزها من وخواهرم روزها را در منزلمان به سر مي برديم و شبها كه مي ترسيديم در خانه باشيم من مي رفتم منزل دايي رشيد و خواهرم مي رفت منزل دايي سد الله ( دايي بزرگم ) و باز هم صبح مي شد من و خواهرم به منزلمان مي رفتيم به همين صورت چند ماهي را همين طور مي گذرانديم و تا اينكه در منزل پدرم برنج تمام شده بود و حالا ديگه من و خواهرم شب و روز در منزل دايي بوديم ( به همان صورت خواهرم منزل دايي بزرگ و من منزل دايي رشيد ) و از فوت پدرم در حدود دو سال و اندي نگذشته بود كه خواهرم شوهر كرده بود . در حدود دو ماهي از عروسي خواهرم نگذشته بود يعني دامادم بعد از چند ماه ازدواج ، از منزل پدرش جدا شده بود و به دليل نداشتن جا و مكان كوچ و وسايل زندگي اش را به منزل پدرم آورده بود مرا هم در خانه خود برده بود هم در آن موقع هم به مدرسه مي رفتم و هميشه پيش خواهرم بودم و چون كه اطاق پدرم يك درب بود و شبها براي خوابيدن به خانه دايي خودم (رشيد) مي رفتم و چند ماهي شوهر خواهرم كه در منزل پدرم بود كه اتفاقي افتاد و دامادم كه خيلي وحشت كرده بود دوباره كوله بارش را جمع كرده بود و به خانه قديمي پدر بزرگش رفته بود ومن هم رفتم و در حدود دو سه سالي بعدا به خانه دايي (رشيد) خودم رفتم و تا موقعي كه درس مي خواندم و در سال دوم نظري كه در آن سال كه براي اولين بار در مدرسه مردود شده بودم و آخرين سالي بود كه به مدرسه رفته بودم و خرداد ماه سال ۶۱ ترك تحصيل كرده ام . من هم به اين فكر بودم كه حالا ديگه به كجا بروم و توي دلم مي گفتم كه اي خدا به كجا بروم نه يك منزلي دارم ، نه پدري ، نه مادري ، نه برادري و همين طور راه افتادم و رفتم به سر زمينم و چند ساعتي در زمينم نشستم و خيلي گريه كردم و فكر مي كردم كه چرا بايد فقط من اين طوري شدم براي چي من زنده ام كه در اين دنيايي چند روزي اين قدر رنج بكشم هيچ چيز نداشته باشم و چرا در اين چند روز عمرم اين همه رنج بكشم آخر براي من اين دنيا بودن چه فايده اي دارد و چرا به اين زودي پدر و مادرم را از دست دادم . بعد از دو ، سه روز ديگر مجددا رفتم خانه خواهرم يعني در مورخه ۱ /۶ / ۶۱ رفتم به خانه خواهرم و با هم زندگي مي كرديم و يك ، دو سالي با هم بوديم و باز هم بين من و خواهرم ناراحتي شده بود تا موقع اواخر ماه مبارك رمضان سال ۶۳ و من در تاريخ ۵ / ۴ / ۶۳ از منزل خواهرم رفتم بيرون و براي اين كه ماه رمضان بود اين چهار ، پنج روزي را به خانه فاميلهايم مي رفتم و در آخرين روز رمضان بعداز ظهر با يكي از رفيقهاي بچه محله به امام زاده عبدالله آمل رفتيم و با ماندن يك شب و روز دوباره به محل آمدم و به خاطر اينكه خانه و زندگي در محل نداشتم در تاريخ ۱۳ / ۴ / ۶۳ به تهران رفتم و دو تا از بچه محل در تهران كار مي كردند و من رفتم پيش اينها و برايم يك كاري گرفتند و شروع به كار كردم و تا تاريخ ۱۶ / ۶ / ۶۳ اين روزها را در تهران به سر بردم و انقدر كار مي كردم كه خرج خوراك و پوشاكم ميشد و از اين تاريخ به بعد دوباتره به محل آمدم و چند ماهي را در منزل فاميلم به سر مي بردم و بعد از چند ماه ديگه در محل با يكي از بچه هاي محل شروع به كار كرديم و تا اين تاريخ ها هم دارم كارم را ادامه مي دهم .

شهيد را از دست داده ايم بگوئيد ما او را به دست آورده ايم و ما خودمان را در موقع به دست مي آوريم كه شهيد شده باشيم همه موقعي به دست مي آيد كه شهيد شده باشيد .

(( شهيد آيت الله دكتر بهشتي ))

بگوييد بگوييد مكتب من   امام خميني